نورای

شاید درباره امیدی که درونم زنده هست...

تبلیغات تبلیغات

نشد برای لحظه ای برای این دیوانه ات خطر کنی...

فاطمه سادات می گه: خدا لعنت کنه تمام اونایی که یروزی ‌، یموقعی باعث شدن ته دلمون از استرس بلرزه ‌، بدنمون یخ کنه و آرامشمون بهم بریزه ! شاید ما حافظه قوی ای نداشته باشیم ولی امیدوارم خدا فراموش نکنه ‌... واقعیت اینه که من بعد از جریان امیرحسین فهمیدم که ممکنه طرفت تو رو رها کنه و بره ولی خدا حواسش هست. و زخم هات رو می بینه و خودش برات می بنده... ممکنه اون فرد بعدا یادش نیاد از کجا خورد اما خدا این کار رو برات انجام می ده.
ادامه مطلب

میانه روی

به نام خدا سلام من به مدت یک سال و نیم، جهت کسب رضایت استادم شبانه روز تو آزمایشگاه کار کردم. تو اون مدت لپتاپم اینترنتش خوب نبود و نمی تونستم راحت وصل شم. ولی در عوض زیاد کار می کردم. ۸ صبح تا ۱۲ شب و بعضی شبا هم آزمایشگاه می موندم و خیلی سخت بود. بعدش اومدم خونه برای جمع بندی دیتا، دیدم آنالیز دیتا بلد نیستم. به مدت یک ماه تلاش کردم و در نهایت استادم گفت دیتات به درد خواهر بابا می خوره. و دوباره باید بیایی آزمایشگاه‌.
ادامه مطلب

یوزارسیف

دیروز بازوی چپم اینا خیلی درد می کرد. اولش فکر کردم از کار زیاده، ولی بعدش بادم اومد با دست چپم کار نمی کنم و لذا محض احتیاط یه قرص زیرزبانی خوردم. و خب بهتر شدم. اما الآن که دارم اینو می نویسم، مریض شدم، خوابم میاد، سردرد دارم و نمی تونم از شدت درد بخوابم. دفاعم عقب افتاده و فکر کنم بی تاثیر نیست در وضعیتم و ناراحتم. از همه پسرای دنیا، هر کسی که فکرش رو کنی، بدم میاد به جز مهران... یعنی سربال رو می بینی، طرف تو رو یاد یه انتری می ندازه، از اونم بدت میاد.
ادامه مطلب

امروز

امروز رفتیم زنجان و برام یه جفت کفش مشکی گرفتیم چون پاهام خیلی اذیت می شد‌ند. به دونه شومیز و تاپ سفید برای عروسی با یه شال کرم هم خریدم. کفشا اصل نیستند ولی تمیز و خوش دوخت هستند. پا دردم زیاده... ناهار هم کباب خریدیم ولی من دو سه لقمه بیشتر نتونستم بخورم. نمی دونم چرا ولی حس خوبی بهش نداشتم. حال و حوصله هیچی رو ندارم. با بابا دعوا کردم‌. احتمالا تو پی ام اس هستم وگرنه این جوری نیستم که بخوام عصبانی بشم.
ادامه مطلب
جستجو در وبلاگ ها